| |
| جمعه 2 اردیبهشت ماه سال 1390 |
|
| هله هش دار که در شهر دو سه طرارند | | که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند | | دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند | | که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند | | سردهانند که تا سر ندهی سر ندهند | | ساقیانند که انگور نمیافشارند | | یار آن صورت غیبند که جان طالب اوست | | همچو چشم خوش او خیره کش و بیمارند | | صورتیاند ولی دشمن صورتهااند | | در جهانند ولی از دو جهان بیزارند | | همچو شیران بدرانند و به لب میخندند | | دشمن همدگرند و به حقیقت یارند | | خرفروشانه یکی با دگری در جنگند | | لیک چون وانگری متفق یک کارند | | همچو خورشید همه روز نظر میبخشند | | مثل ماه و ستاره همه شب سیارند | | گر به کف خاک بگیرند زر سرخ شود | | روز گندم دروند ار چه به شب جو کارند | | دلبرانند که دل بر ندهد بیبرشان | | سرورانند که بیرون ز سر و دستارند | | شکرانند که در معده نگردند ترش | | شاکرانند و از آن یار چه برخوردارند | | مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو | | زانک این مردم دیگر همه مردم خوارند | | بس کن و بیش مگو گر چه دهان پرسخنست | | زانک این حرف و دم و قافیه هم اغیارند |
|
|
|
| |
| جمعه 23 مهر ماه سال 1389 |
|
Before we can lead, we must serve. Before we can serve, we must prepare. Before we can prepare, we must learn. Before we can learn, we must listen. Before we can listen, we must be silent
|
|
|
| |
| دوشنبه 12 مهر ماه سال 1389 |
|
Great people talk about ideas
Average people talk about things
small people talk about other people
|
|
|
| |
| پنجشنبه 21 مرداد ماه سال 1389 |
|
کسی که خدا را می شناسد، توصیف نمی کند کسی که خدا را توصیف می کند، او را نمی شناسد.
|
|
|
| |
| پنجشنبه 14 مرداد ماه سال 1389 |
|
خالصترین سنگ معدن در داغترین کوره ها تولید می شود. و رود ها آواز خویش را گم می کنند، اگر سنگها را از سر راهشان برداریم.
|
|
|
| |
| دوشنبه 11 مرداد ماه سال 1389 |
|
عاشقان را هر نفس سوزیدنیست
|
|
|
| |
| یکشنبه 2 خرداد ماه سال 1389 |
|
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلی نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟ بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟ خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم، تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو... من نیستم ! گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلی ساختی من کنارت بودم و نشناختی...
|
|
|